تبليغاتX
.-**-.مکتب عشاق.-**-.


.-**-.مکتب عشاق.-**-.

گاهی سکوت کنیم..........!شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشه

 

 

با آرزوی
۱۲ ماه شادی،
۵۲ هفته پیروزی،
۳۶۵ روز سلامتی،
۸۷۶۰ ساعت عشق،
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت،
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی /

 نوروز مبارک

چند روز دیگر بهار می آید و همه‌چیز را تازه می‌کند، سال را، ماه را،
روزها را، هوا را، طبیعت را، ولی فقط یک چیز کهنه میشه 
«دوستی مان.که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه،

 

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران تر شوی

 

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست.

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

ســـــــــــــــــــــــــهم مـــــــــــــــــــن از عـــــــــــــشق تو ای بیوفا خون دل خوردن است

یادتـــــــــــــــــــو داغی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود که یادگاری زنده گی من است

داغ داغـــــــــــــــــم کرده ای زجــــــــــــــــــــــــــــــــور وجــــــــــــــــــــــــــــفایت ای بیوفا

نــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدانم تابه کی یاد جور وجفایت همدم شبهای تار من است

رخ بر خــــــــــــــــــــــــــــــواهم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست زروئیت تابدانی که من نیم

آنــــچه بـــــــــــــــــــودم در ره عشقت ولی حالا نیستم چون جفایت خار برجگر من است

نــــدیدم یکـــــــــــــــــــــــــــــدمی در زنده گی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمانند تو ستمگار

پــــــــــس چرا گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویم که یادت همدم شبهای تنهای من است

نوری را کرد بیـــــــــــــــــــــــــــــگانه غــــــــــــــــــــــــــــم عشــــــــــــــق آن بــــیوفا زدنیا

همی گوید بعد ازن نخواهم بود در یادکسی چون عاقبتش همی دانم که جــــــــــــــفا بوده اسـت

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

پرستو ها چرا پرواز کردید / جدایی را شما آغاز کردید


خوشا آنانکه دلداری ندارند / به عشقو عاشقی کاری ندارند


خداحافظ برای تو رهایی / برای من فقط درد جدایی


خداحافظ برای تو چه آسان / ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان


خداحافظ

 

رفتی اما من پنجره را تا قیامت باز میگذارم مگر یک روز از خم کوچه نمایان شوی


وبرایم دستی تکان دهی

ببین مرا چه گونه جادو کردی ؟ هنوز هم نمی توانم


آن گونه که بودم ، باشم . هنوز هم نمی توانم – روزها بعد از نبودنت انسان دیگری


را آنگونه که تو را ساختم برای خود بسازم


سخت ست اما خداحافظ

نمی دانی چه شوری در سرم بود


نمی دانی چه شوقی در پرم بود


نمی دانی چه بودم آن زمان ها


کجا روز جدایی باورم بود

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

سلام دوستان گرامی !

بنال بلبل اگر بامنت سریاری ست.....که ما دوعاشق زاریم وکار ما زاری ست

در آن زمینی که نسیمی وزد زطرح دوست ...چه جای دم زدن نافه تا تاری ست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق....که مست جام غروریم ونام هوشیاری ست

خیال زلف تو پختن نه کار خامان است ....که زیرسلسله رفتن طریق عیاری ست

لطیفه ایست نهانی که عشق ازو خیزد...که نام آن نه لب لعل و خط زیاری ست

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

.-*.-*..مادر میوه شیرین هر فصل زنده گی ما انسانها است.-*.-*.

 

ٌٌٌمادر آغوشت گرمی ترین جای زیستن ٌٌٌٌ

 

.-*-..-*-.به بهشت نمیروم اگر مادر آنجا نباشد.-*-.-*.

.-*-.مادر با تمام وجود دوستت دارم.-*-.

مادر هستی من زهستی توست

تا هستم وتا هستی دارمت دوست

.-*-.مادر نورچشمت گرمی بخش وجودم است.-*-.

 

 ســـــــــــلام دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

روز مادر را از صمیم قلب برای تمام مادران جهان تبریک عرض میدارم وامیدوارم که تمام مادران جهان در کنار خانواده هایشان خوش وسر حال باشند ویک تبریکی برای کسانی که نظر میدهند در وبلاگ دارم اگرچه که از شمادورم اما باز هم از شما دوست خواهش دارم که تبریکی بنده حقیر را برای مادر برسانید همیشه شاد بـاشید

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

گرچه خاموشم ولی آهم به گردون میرود....دود شمع مشترک در انجمن پیچیده است

                            شاخه تاکم به گرد خویشتن پیچیده است

میدهم هستی به دلها گرچه مسرورم زچشم ....بوی آغوش بهاران در چمن پیچیده است

 

 

 

هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم

سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن

 

نه  پای  رفتنم اکنون نه  بال  پرواز است

ازین چه  سود برمن که در قفس باز است

 

از  سوز محبت  چی خبر اهل هوس   را

این آتش عشق است نسوزد همه کس را

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

 

این نوروز برمن نوروز غم است

این نوروزبرمن نوروز ناکامی است

این نوروز برمن پایان عشق است

این نوروزبرمن  پایان همه چیز است

همی خواهم که باشد این نوروز برشما

شروع همه خوشی های دنیا ونعمت های خدا

 زنده گی من خون دل خوردن است از فراق روی تو ای بیوفا

اگر میرم زدست فراقت ملامت نیستم

اگر زنده بمانم لایق هیچ شکایت نیستم

نوری همی پندارد که دیگر نخواهد بعد ازین

ببندم دل به کسی چون لایق هیچ محبت نیستم

 

دور از تو درین شهر مرا همنفسی نیست ....فریاد کنم از دل وفریادرسی نیست

مارا نفس از هجر به لب آمد و مردم....گویند که این عشق تو هم جز هوسی نیست

ای آه بسوزان به شرر سینه ما زا ....که این سینه برای دل ما جز قفسی نیست

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

دیگری جزتو مرا اینهمه آزارنکرد-----جزتو کسی درنظر خلق مراخوارنکرد

 

 آنچه کردی توبامن هیچ ستمگارنکرد---- هیچ سنگین دل بیدادگر اینکارنکرد 

 

 

 این ستمها دگری بامن زارنکرد-----------هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد     

 

   گرزآزردن من هست غرض مردن من ----مردم آزار مکش ازپی آزردن من

   

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

گرچه ازخاطروحشی هوس روی تو رفت ------وزدلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

 

شـددل آزرده .وآزرده دل ازکـوی تــو رفت------بادل پرگله ازناخوشی خوی تو رفــت

 

حـاش الله کـه وفـای تـو فـرامـوش کـند ----ســـخن مـصـلـحـت آمـیزکـسـان گـوش کند

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

ازکوی تو با دیده تر خواهم رفت -----چهره آلودبه خوناب جگرخواهم رفت

 

تانظر میکنی ازپیش نظر خواهم رفت--گرنرفتم زدرت شام وسحرخواهم رفت

 

نه که این بارچوهربار دگرخواهم رفت-------نیست بازآمدنم باز اگرخواهم رفت

 

ازجفای تو من زار چو رفتم رفتم -----لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

هوس وصل

نازیـسـت ترادرسـرکمـترنکنی دانم

دردیست مرادردل باورنکنی دانم

خره چه سـراندازم برخاک سـر کویـت

گربوسه زنم پایت سـربرنکنی دانم

گفتی بـدهم کامت اما نه به این زودی

عـمریست وزین وعـده کمترنکنی دانـم

گرکـشـتنیم باری هم دسـت تو وتـیغت

خـود دسـت بـه خـون من ترنکـنی دانم

گه گه زنی ازشوخی حلقه در(خاقانی)

خانه همان بی نی سردرنکـنی دانم

هان ای دل....سـردرسـرکارش کن

الاهوس وصلش درسرنکنی دانم

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

آن ترک شوخ بین که چه مستانه میرود

شهری اسیرکرده وسوی خانه مـیرود

هـرجانـبی کـه جـلوه کنـان روی مـینهد

بـااو هـزار عاشـق دیوانـه مـیــرود

جانم زتن دمید بــه ســودای خال تـو

مرغ ازقفس پریده وسوی دانه میرود

ازصبررفــته پیش غمش میکنم گله

بــا آشنــا حکایـت بیگانه میرود

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

غروب

 

شب بود  وشمع بود ودوری پروانه ام

 

من بودم وغم بود ودوری جانانه ام

 

آنشب همه شب بود زلفان او در نظرم

 

هیچ کس هم پی نبرد بر غمی که بود از پی جانانه ام

 

آن شب همه شب بودم اسیر غم جانانه ام

 

غم بود همدم من من بودم همدم غم جانانه ام

 

هیچ کس آگاه نشد بر غمی که بسوخت سرتاقدمم

 

نداشتم یک همنفسی جز  غم   جانانه  ام

 

"نوری"  از روی چی  شکایت    میکینی

 

نیست کسی جز پروانه که شنودنوای جانانه ام

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

زغم کسی اسیرم که زمن خبرندارد -----------عجب است محبت من که دراو اثر ندارد

.-*-..-*-.

درخت با جنگل سخن میگوید

                     علف با صحرا

ستاره باکهکشان

ومن با تو سخن میگویم

                نامت رابمن بگو

            دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

             قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام 

بالبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

ودستهایت بادستان من آشناست.

درخلوت روشن با تو گریسته ام

                برای خاطر زنده گان

ودرگورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیراکه مردگان این سال

عاشق ترین زنده گان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته!باتو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که بادریا

بسان پرنده که بابهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیراکه من 

ریشه های ترا دریافته ام

زیراکه صدای من با صدای تو آشناست  

.-*-..-*-.                                                .-*-..-*-.        

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

آهسته بازازبغل پله هاگذشت.

درفکرآش »وسبزی بیمارخویش بود.

اماگرفته دوروبرش هاله ئی سیاه.

اومرده است وباز پرستار حال ماست.

درزنده گی ما همه جاوول میخورد.

هرکنج خانه صحنه ای ازداستان اوست .

درختم خویش هم بسر کارخویش بود .

بیچاره مادرم

 

 چونشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

                                                         سخن شناس نئی دلبر‌‌ءخطااینجاست

دراندرون من خسته دل ندانم کیست

                                                که من خموشم واو درفغان وغوغاست

دلم زپرده بیرون شد کجائی ای مطرب

                                               بنال‌ءهانءکه ازین پرده کارمابه نواست

نخفته ام زخیالی که میپزم شبها

                                              خمارصدشبه دارم شراب خانه کجاست

چنین که صومعه خون آلوده شدزخون دل من

                                           گرم به باده بشوئیدحق بدست ماست

ازآن به دیرمغانم عزیزمیدارند

                                       که آتشی نمیردهمیشه دردل ماست

مرابه کارجهان هرگزالتفات نبود

                                         رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست

ندای عشق تو دوشم دراندرون دادند

                                              صدای سینه ........هنوزپرزصداست

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

 

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

خدا

 

یار من

 

چشم را همه دارند اما راز چشمان آسمانی تو چیست که

مرا چنین به سوی خود می‌کشد؟دست‌های همه کم و بیش گرم است اما گرمای

 

 دستان تو از کدام چشمه خورشید سرچشمه می‌گیرد که دست‌هایم آن‌ها را می طلبند؟

 

همه را کم و بیش احساسی هست اما چگونه است احساس به

 

 تو که مرا سر تا پا غرق می‌نماید؟قلب همه، کسانی را کم وبیش دوست

 

 می‌دارد اما چه فرق است با دل بی تاب من که دائم در

 

 محبت تو می‌سوزد و نمی توانم دمی بی یاد تو سر کنم؟

 

خوب می‌دانی چه می‌گویم و خوب می‌بینی هجران تو چقدر

 

 برای من سخت و دردناک است.هر شب در رؤیای با تو بودن تمام

 

 نغمه‌های عاشقانه و سازهای عارفانه را روی مخمل لطیف

 

 گونه‌های تو می‌نوازم تا ناز برگ‌های چهره‌ات تازه تازه باز

 

 شوند و آنقدر نام تو را صدا می‌زنم تا از شراب نام شیرین تو

 

 مست گردم و بوی خوش حضورت را که احساس می‌کنم معطر شوم

 

 و باز هم سرود عاشقانه زندگی را بخوانم و در بهترین خلوت

 

 خیال خود، تو را این گونه خطاب سازم که دوستت دارم یار من.

 .-*-..-*-.                                                  .-*-..-*-.

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

دنیای عاشقانه من

 

چون بی حضور تو در شب‌هایی آکنده از دلتنگی، به تماشای مهتاب می نشینم گویی زیبایی

 چشمان تو را مانند ستارگان درخشان در آسمان بیکران به نظاره ‌نشسته‌ام.

و چون در شبی بارانی به صدای برخورد لطیف باران با شاخه های خیس درختان، گوش

فرا‌می‌دارم، گویی که زیبایی صدای تو را می‌نشینم که برایم از عشق می‌گویی.

وه که چه زیبا و دلاویز است از تو و عشق تو گفتن، در شبی مهتابی به تماشای تو نشستن،

با یاد تو نفس کشیدن، صدای تو را شنیدن واز عطر تن تو به جنون عاشقی رسیدن.

این هاست همه دنیای عاشقانه و رؤیایی من.

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

گویند محبوب های زمینی ارزش عشق ندارند

گویند عشق فقط خالق را سزاست

گویند خط و خال معشوق رفتنی است و جمال حق ماندنی

گویند اوست که نه فراق پذیر است و نه هجران دارد

گویند که همه عشق ها جز عشق او مجاز است

گویند او از ما عشق خود را فقط خواهد

و حتی گویند که عاشقان در خیال عشقند و سو سوی

جلوه او را در معشوق می بینند.

زغم کسی.....

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

خیلی وقت بود که نیومده بودم ...


درگیر مهمون بازی و عروسی و دنگ و دونگ و شادی بودم .


تقریبا 1 ماهی میشه که آن نشده بودم .. چقدر دوری از اینجا سخت بود .


امتحانمو دادم .. خوب بود البته همه میگن که خوب بود :دی


راستی کی گفته که من نا امیدم .. اصلا چرا همچین فکری زده به فکرت

( قابل توجه بعضی ها !!! )

+ میدونی چیه ؟


وقتی میشینی از این چیزا تعریف میکنی که حرص منو در بیاری .

 دلم میخواد تیکه تیکت کنم تابدونی که چقدر دوست داشتنم تبدیل به کینه شده !!!

  واقعا من نمیدونم چه سودی برای تو داره که

 این موضوع رو بخوای به رخ من بکشی در صورتی

 که میدونی من همیشه آرزوی داشتن

 همچین چیزی رو داشتم ولی به خاطره دلایلی نشد که داشته باشمش !!!

واقعا آدم تو کارات میمونه

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

بیا

دستمو بگیر ...

می بینی روی ابرهاییم ...

از سردی دستام نترس ... دارن به گرمای دستات عادت می کنن ...

……

زندگی من مثل یه پازل شده

یه پازل قروقاطی

که تیکه های اصلی ش گم شدن

هر جوری که میخوام درستش کنم نمیشه !!

نمیدونم باید چی کار کنم که اون تیکه ی لعنتی گمشدش رو پیدا کنم

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

بی تو امشب سرشک من ززمین گل میــــــــــــشود

گردرآغوشــم نیائــــی کارمشــــــکل میـــــــــــــشود

هــــردم ازیــادم نــخواهـــــی ای آرام جـــــــــــــــان

آرزوی جـــــــان کـــــجابــــبریده ازدل میــــــــشود

کــــشتیم ازبـــاد شـــرطه روی دارد بــر قـــــــــــفا

نــــاخـــدایــم ازخـــداالـــبــــته غـــافــل میـــــــــشود

بـــــسکه بی اصــــل است فــکر ما چو تمکین حـبا

جـــوجـــه تــدبـیر مــا دربـــیضه بـــاطل میــــشود

منــــــکه ســـربندرقــیــب رابــه دســــــت آورده ام

ازدعای مــن مــفاضل گــشته واصل میــــــــــــشود

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |


نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

                                                        

              متين ترين کلمه عشق است . جذاب ترين کلمه اشنائي است. پاک ترين کلمه وجدان است. .

 

عزیزم


به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا

جمع می شد و به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج

 مرا می سوزانید


با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن

 معصومین می گذرد ، ایا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟
از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی

 شده ام . آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو

 است . چه چیز بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که

 انسان زود دوست بدارد و زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی

 بزرگتر از این است که شخص


تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید

 بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام

 کرده ای و تاریخ و اینده به تو نگاه می کند


عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا

 مجهول . به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم !

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

كلمات قشنگ.. مقدس ترين كلمه خداوند. زيباترين كلمه عشق. پر احساس ترين كلمه محبت. پر معني

 ترين كلمه نگاه. عاليترين كلمه دوستي. دردناك ترين كلمه خيانت.

کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی

 رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

عزیزم 


 قلب من رو به تو پرواز می کند


مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان

 ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش

 رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده

 ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .


اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به

 قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب

 کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است

 
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو

 بنشینم


 من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام

 ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است

 
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور

 
 اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق

 تاریکی وحشتنک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم

 
دوست کوه نشین تو

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

خیلی دلم گرفته... ای کاش این لحظه ها خیلی زود تموم میشدن... خدا جونم ای کاش به هم رسیدن ها

 خیلی ساده تر از این بود... ای کاش درک ها خیلی بیشتر از این بود... ای کاش همیشه بهترینها رو

 میزاشتی... ای کاش ما رو عذاب نمیدادن...  و............. دریغ و حسرت همیشگی

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت

 آرام زير لب بگويي گل من باغچه ي نو مبارك

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد،

و خواهم شکست

سکوت تنهاییت را و تو را با خود

به تجلی گاه روشنی می برم

به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد  

به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است

به دوردستها  

به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت 

 بی صدا ،نشوند..... 

به دیاری که همه تن پوشی از صفا 

 به همراه دستاویزی از راستگویی به تن 

کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها  

و با ترانه سکوت  

به دلبری دلهای عاشق بروند 

 و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم . 

تو ای تنها واژه معلوم ...........

 

در باغ بی برگی زاده شدم،و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ی ایمان سیراب شدم و در هوای

دوست داشتن دم زدم.و در آرزوی آزادی سر بر داشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دانش ،طعامم

دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر،نوازشم کردندو حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد

و کار ماندنم. و زیبایی عشقم شد و بهانه ی زیستنم!!!

 

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت

 دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر

 انداختی و لبخند زدی...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات

گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی...

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم...

 صبحانه مو آماده کردی و برام آوردی. پیشونیم رو

بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی... داره دیرت می شه...

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و

 چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از

 دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون

دیگر صدایت را نخواهد شنید...

                                                                                     

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |

 

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .

محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام .

تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است

پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد

و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم .


لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم .

                                                                         

                    

 

باید قصه ای تازه آغاز کنم و نشان دهم که هنوز میتوانم عشق بورزم


باز هم برایت مینویسم از لحظه ضیافت من و دل که در آن جای تو خالی بود


و باز هم برایت مینویسم از عطش دیدار تو ,از بغض غربت که واژه به واژه آن را گریه کردم

ابری دیگر فرا گرفته است


آسمان دلم را


میان غباری از درد نشسته ام

به انتظار نگاه بارانی

صده ها, هزاره هاست که نشسته بر سکوی انتظار یخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تندیسی

 سیمانی شده ام .مدتهاست که زمان گم کرده بر قلب خالی این تندیس سیمانی چشم امید دوخته ام

 و تو را که نمیدانم کیستی و فقط میدانم مثل هیچکس نیستی ,انتظار میکشم.


بر هر ضریحی,بر هر شاخساری,بر هر قفلی,بر هر سبزه و گلی,بر هر باغ و گلستانی,بر هر

 خاطره و خاطره ای و بر تمامی لحظه های فرصت رو به پایانم


آمدنت را


دخیل بسته ام

نوشته شده در | ساعت | توسط بشیر(نوری)| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا